حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
27
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
قبلى كه بر او سابق باشد وجود ندارد و بعدى كه بر او پيشى گيرد نيز نتواند بود . نه « از كه » اى كه او را به پيش رفتن وادارد ، نه « از كجا » يى كه با وى تلاقى كند ، نه ( الى ) « بسويى » كه بدان پيوندد ، نه ( فى ) « در درونى » كه او را به نزول آرد ، نه ( اذا ) « هنگامى كه » او را تخمين كند ، نه ( ان ) « اگر » ى كه بر او فرمان دهد ، نه « در بالا » كه بر او فائق باشد ، نه « در پايين » كه او را كاهش دهد ، نه « در مقابل » كه با وى مقابل شود ، نه ( عند ) « در نزد » كه او را بيازارد ، نه « در خلف » كه او را نكوهش كند ، نه « در پيش » ( امام ) كه او را منبسط كند ، نه ( قبل ) « سابق » كه او را به ظهور آورد ، نه « بعد از » كه او را نهان گرداند ، نه ( كلّ ) « همه » كه او را مجموع كند ، نه ( كان ) « او هست » كه موجب پيدا شدن وى گردد ، نه ( ليس ) « او نيست » كه از او بىبهره گرداند ، نه تمثيل در علامتى كه او را برملا كند . . . چه خوب است كسى پژوهش نكند كه او عبارت از چيست ؟ ماهيت او در هيچ شئىاى از اشياء ارزيابى نمىشود ، زيرا ذات وى از حيطهء وصف بيرون است . او هم عيان است و هم هويدا . « او » ظاهر ، باطن ، قريب و بعيد است . او بدون اينكه او را ببيند خود را مىفهماند ، بدون نگاه هدايت مىكند ، براى ذات او نمونه و نوعى نيست . « 1 » چكيدهء تجربهء عرفانى حلاج از خداوند كه عرفا او را نفس كلى جهان يا نفس نامتناهى كيهانى دانستهاند در اين جمله آمده است : خدا سبحانه ، در ازل خويش ، به نفس خويش واحد بود . هيچ چيز با وى نبود . « 2 » 2 . مفهوم هستى گفتيم هستى در بينش صوفيانه ، از ذات احديت تجلى يافته و جهان و همهء پديدههاى آن حاصل اين تجلى است كه با دم الهى آغاز شد و خداوند هستى موجودات را رقم زد . حلاج با استناد به حديث « كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف » شناخته شدن را دليل آفرينش هستى مىداند و معتقد است كه خداوند پس از آفرينش هستى و پديدههاى آن ، شناخته شد : او كه به نفس خويش واحد بود بعد از آنكه اشخاص و صور و ارواح را آفريد ، علم و
--> ( 1 ) . عرفان حلاج ، ص 165 . ( 2 ) . همان ، ص 136 .